تبلیغات
دنیای کارتونها! - دلنوشته های دلنشین
یکم تفریح نیازه!
آهای دخترک
برگشت
چه بزرگ شده بود
- پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد
... ...گونه اش آتش بود
سرخ، زرد
- میخواهم امشب
با کبریت های تو
شهر را به آتش بکشم!
نگاهی انداخت
تنم لرزید
- سالهاست تن می فروشم
می خری؟

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود
...
آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

قبول نیست،
.
دیگر با تو بازی نخواهم کرد!
.
اکنون
... .
مدتهاست منتظرم
که بیایی
و مرا پیدا کنی،

اما تو
همچنان، چشم گذاشته ای !!!



من اگر دیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم

نفخه گلبوی دوست
لعل سخنگوی دوست
گفت چه خواهی ز دوست
گفتمش ای دوست، دوست
آن گل باغ وجود
مظهر تقوا و جود
لب به تبسم گشود
گفت مرادت که بود
گفتمش ای دوست، دوست
آن صنم دلنواز
با دو جهان عز و ناز
در به رخم کرد باز
گفت چه بودت نیاز
گفتمش ای دوست، دوست
گفت در این بارگاه
از چه تو بردی پناه
سو ی که داری نگاه
کیست تو را خضر راه
گفتمش ای دوست، دوست
گفت در این کارزار
طا لب رخسار یار
سر خوش عشق نگار
کیست ؟ بگو غم مدار
گفتمش ای دوست، دوست
گفت بگو کیستی
اهل دل ار نیستی
از چه چنین زیستی
در طلب کیستی ؟
گفتمش ای دوست، دوست
گفت طلب کن ز دوست
آنچه تو را آرزوست
تا که به دستت سبوست
چون همه هستی ز اوست
گفتمش ای دوست، دوست
رفت چو یک سو حجاب
گشت عیان آفتاب
شد ز کفم صبر و تاب
خواست چو از من جواب
گفتمش ای دوست، دوست
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی!

و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عروسکم رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!...
زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!..
دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!...
اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه!
و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم!
سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن!
چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو
وای از خاطره ها!.......


وقتی همه رو شبیه اون میبینی یعنی

"عـــاشقـــــــــــی"
.
.
... ... .
وقتی اونو شبیه همه میبینی یعنی

"تنهــــایـــــــــی




شراب خواستم... گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم... گفت : " ممنوع است "
...
... حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،

با یک بطری پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،

سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،

نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد



دلم یک غریبه می خواهد
بیاید بنشیند فقط سکوت کند ...
من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم
تا کمی کم شود این همه بار ...
بعد بلند شود و برود ... نه نصیحتی نه ...
...
انگار نه انگار . . .!!!